صورت نبست در دل من کینه ی کسی آینه هرچه دید فراموش می کند
چه خبرههههههههههههههههه خیلبونا الان از ولیعصر میام همه موسویا جمعند.
امروز روز تولدمه خوشحالم که از صبح چند دهتا ا س م ا س داشتم
ولی متا سفانه تولدمو بخاطره این شلوغی کنسل کردیم
بگذریم من شدید درس دارم هرچند که چند روزه دارم میرم واسه خودم کادو می خرم از طرف مامانو بابام که بهم بدن
خوب چیکار کنم خودشون میگن...
وای 23 سالمه از خدا ممنونم هرچند که چند روزیه بنده ی بدی واسش شدم
این جمله رو خودم گفتم:
همیشه خوشبختی همون جاست که دلت خوشه پس دلت رو به چیزی خوش کن که خوشبختت کنه
ایشاالله همیشه خوشبخت وشاد باشید

.راستی خواستگارا هم زنگ زدن بعد از اینکه مامان چند روزی وقت گرفت که با من حرف بزنه و اونا دوباره تماس بگیرن. راجبه طرف پرسید ازم اونم بعد از ۲ماه ! اخه من با خونسردی گفتم هر تصمیمی بگیرید من تابع شمام به قول مامان اون همه اصرار برای اون و حالا این همه بی تفاوتی...گفتم چیزی نپرس عزیزم
شما که باید خوشحال باشید درست همون اتفاقی افتادکه...حرفمو قطع کردم و اون شروع کرد این پسر اینجوریه اون جوریه...اصلا نفهمیدم چی میگه گفتم باشه باشه و بعد از تعریفات رفت بیرون
...چند بار که زنگ خورد مامان کلید انداخت درو باز کرد با فریاد گفت نمیشنوی داره زنگ می خوره
منم که می دونستم کیه گفتم نه آخه کرم!
مامان بهشون گفت که شرایط شما به دخترم نمی خوره و طرف با کلی دل خوری که ندیده دخترتون قبول نداره
ایییییییول
ولی در کل خوش گذشت
ما هم طبق معمول رفتیم یه میک آپ اساسی انجام دادیم
ولباسی که پدرم برام خریده بودو به تن کردیم البته از لباسم نگفته بودم یه کت و دامن سبز یشمی بود چه رنگی بودخلاصه یه رنگ سبز خاصی بود
البته کلی نگران شدن از این حرفم چون بی تفاوتی من نسبت به این موضوع واسه اونا که هیچ واسه خودمم عجیبه
بابا هم به شدت بهم نزدیک شده و میگه تا خودش هست می خواد از جانبه منم خیالش راحت بشه
و خوشبختی منو ببنه به قول خودش آروم بگیره 