بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نخواست
دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388
تولدم مبارک

صورت نبست در دل من کینه ی کسی                       آینه هرچه دید فراموش می کند

چه خبرههههههههههههههههه خیلبونا الان از ولیعصر میام همه موسویا جمعند.

امروز روز تولدمه خوشحالم که از صبح چند دهتا ا س م ا س داشتم

ولی متا سفانه تولدمو بخاطره این شلوغی کنسل کردیم

بگذریم من شدید درس دارم هرچند که چند روزه دارم میرم واسه خودم کادو می خرم از طرف مامانو بابام که بهم بدن خوب چیکار کنم خودشون میگن...

وای 23 سالمه از خدا ممنونم هرچند که چند روزیه بنده ی بدی واسش شدم

این جمله رو خودم گفتم:

همیشه خوشبختی همون جاست که دلت خوشه پس دلت رو به چیزی خوش کن که خوشبختت کنه

ایشاالله همیشه خوشبخت وشاد باشید

پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388
خلاص شدیم...

الان که دارم می نویسم دلم پر از هزار حرف نا گفتست در تراس بازه و صدای بارون اجازه نمیده صدای موزیکی که گذاشتمو بشنوم خیلی قشنگه بهتر از این نمیشه واسم

وقتی بارون میزنه شاخه ها میشکنه دل تنها چرا تو مثل گنجیشکا پریشون نمیشی منو می بینیو حیرون نمیشی

همه چیز خوبه درسمودارم با آرامش می خونم .راستی خواستگارا هم زنگ زدن بعد از اینکه مامان چند روزی وقت گرفت که با من حرف بزنه و اونا دوباره تماس بگیرن. راجبه طرف پرسید ازم اونم بعد از ۲ماه ! اخه من با خونسردی گفتم هر تصمیمی بگیرید من تابع شمام به قول مامان اون همه اصرار برای اون و حالا این همه بی تفاوتی...گفتم چیزی نپرس عزیزم شما که باید خوشحال باشید درست همون اتفاقی افتادکه...حرفمو قطع کردم و اون شروع کرد این پسر اینجوریه اون جوریه...اصلا نفهمیدم چی میگه گفتم باشه باشه و بعد از تعریفات رفت بیرون... 

فقط فهمیدم مامان پسره شنبه تماس می گیره

شنبه: تلفن زنگ می خورد ولی کسی خونه نبود منم بر نداشتم...چند بار که زنگ خورد مامان کلید انداخت درو باز کرد با فریاد گفت نمیشنوی داره زنگ می خوره منم که می دونستم کیه گفتم نه آخه کرم! مامان بهشون گفت که شرایط شما به دخترم نمی خوره و طرف با کلی دل خوری که ندیده دخترتون قبول نداره قطع کرد!!! شوکه شدم مامان چی گفتی؟؟؟؟؟؟ ایییییییول

کنکورمو بدم میرم کیش با داداشم اینا شاید بمونم 1 ماهی جشنوارم هست کلی خوش میگذره.داریم اونجا یه تجارت اساسی می کنیم

اون هفته باید برم با سمیرا (دوستم )نمایشگاه کتاب کلی خرید داریم بن تخفیف قلم چی دارم باید کتابای زردشو بزنم

دل نوشته:..شدیدن منتظر سامیارم اللهی قربونش برم نی نی منه۲ماه وتقربآ۲۰ روز

یواشکی نوشت:

عیب کار اینجاست که من آنچه،هستم را با آنچه باید باشم اشتباه می کنم.خیال میکنم آنچه باید باشم،هستم،در حالیکه آنچه هستم نباید باشم
چهارشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1388
من و تو

دوباره دل منو یاد توو گریه ی عاشق

دوباره اسم توو غم منو عمر دقایق

دوباره عکس توو جونه منوو گل شقایق گل شقایق

دوباره یه عاشقی با تنهایش تویه یه قایق

دوباره دیدن تو آرزومو تو این دقایق

دوباره گریه ی عاشق

توای که می گفتی همیشه پیشم می مونی

توای که می گفتی واسه دله من می خوانی

توای که می گفتی فقط واسه من می مونی

چی شد اون همه عشق حالا تنها شدیدم دیدی ما بی کسیم تویه این آدما من و تو من و تو

اندر احوالات ما: یکشنبه به نامزدی مشرف شدیم البته هتلی که رفتیم منفی 3 ستاره بود فکر کنم ولی در کل خوش گذشت ما هم طبق معمول رفتیم یه میک آپ اساسی انجام دادیم ولباسی که پدرم برام خریده بودو به تن کردیم البته از لباسم نگفته بودم یه کت و دامن سبز یشمی بود چه رنگی بودخلاصه یه رنگ سبز خاصی بود بله داشتم می گفتم لباسو پوشیدم و پدرم اومده بود دنبالم منم که همش به دونباله پنهان کردن رخسارم از پدرم بودم که زیاد متوجه تغیرات اساسی بنده نشه ولی دریغ از اینکه شدیداً به عینک آفتابی نیاز داشتم چون روشن فکریه پدر داشت چشممو می زد دیگه البته اینا همش بدلیل انتخاب لباسم بود که بر عکس همیشه این بار لباس پوشیده گرفته بودم وپدرم راضی تراز همیشه اونجام یه سری اتفاقهای جالب اوفتاد البته که وقت تعریف کردنش نیست فقط اونجا یه نفر تلفن منزل رو از عمه جان خواست و ایشونم بی اجازه ما عنایت فرمودن و دادن...دیروزم یه سری سوال و جواب از مامان شدیم و ما فرمودیم که دیگه فرقی برامون هیچ چیزی نداره و دوغ و دوشاب در نظرمان یکسان جلوه می کنه...

یواشکی نوشت: چه گیری کردیم ما به خدا اصلاً حوصله ندارم به خاطر همین به مامان گفتم برام فرقی نمیکنه جداً برام دیگه هیچ چیزی فرق نمی کنه خدمو سپردم به خدا هرچی می خواد بشه بزار بشه البته کلی نگران شدن از این حرفم چون بی تفاوتی من نسبت به این موضوع واسه اونا که هیچ واسه خودمم عجیبهبابا هم به شدت بهم نزدیک شده و میگه تا خودش هست می خواد از جانبه منم خیالش راحت بشه و خوشبختی منو ببنه به قول خودش آروم بگیره 

منم گفتم چشم هرچی که شما بگید 

هیچ کسی روی این کره خاکی منو نفهمید فقط همینو می توانم بگم 

می خوام کانکت بشم مدمم صدا میده که شماره بگیره یادم رفته چجوری صداش قطع میشه اگه یکی از دوستان لطف بکنه ممنون میشم